تبليغاتX
مدرسه راهنمایی ام البنین
مدیریت آموزش و پرورش زرین شهر اصفهان

نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد

 

اما می توان محبوب خلق شد

 

وقتی دست ناتوانی را میگیریم

 

ویا با عشقی خالصانه به حرفهای انسانی تنها و درمانده گوش می سپاریم

 

وقتی گره از کار کسی می گشاییم

 

پروردگار مجال حضور بر زمین یافته است

 

جهان در انتظار ظهور همه ماست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط ملک محمد  | 

سلام

دیوان حافظ را دانلود کنید:

دیوان حافظ

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط ملک محمد  | 


 

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.

در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.

اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدمبه عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.بياموزند ثروتمند کسي نيست مه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.

بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه.

 

منبع : سایت تبیان

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط ملک محمد  | 

سلام ........

جملات زیر را سرکار خانم موُذنی دبیر محترم حرفه فن مدرسه برای وبلاگ ارسال نموده اند :

۱ - اگر همه روزهایت یکسان باشند معنایش آن است که دیگر زنده نیستی .

۲ - فراموش نکن : هرگز لازم نیست که از کوهی بالا بروی تا بفهمی بلند است .

۳ - اگر دلیل زندگی ات را بیابی هرگز خطایی را دوباره تکرار نمی کنی .

۴ - فراموش نکن : خداوند به هر پرنده ای دانه می دهد ولی آن را به داخل خانه اش نمی اندازد .

۵ - هر روز حداقل به یک نفر بگو چرا دوستش داری ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط ملک محمد  | 

سلام

امروز یه ایمیل داشتم از یه دوست شمام بخونید :

مرگ زیباست...

یک عده از مرگ می ترسند شاید به خاطراینکه مرگ روبه رویی باناشناخته هاست...

شاید به خاطر این است که زحماتشان در دنیا از بین رفته...

یا شاید فکر می کنند که روحشان نابود می شود...

*

عده ای می گویند که تا مرگ نباشد معنای زندگی را نمی فهمیم...

اما من می گویم که تا زندگی نباشد قدر مرگ را نمی فهمیم...

چرا که مرگ آغاز زندگی است...

آغاز آگاهی مطلق...

آغاز عشق...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط ملک محمد  | 

 پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و

گفت :(( اما من درخت نيستم . تو نمی توانی روی شانه های من آشيانه بسازی . ))

پرنده گفت : (( من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها وآدم ها را اشتباه می گيرم . ))

انسان خنديد وبه نظرش اين خنده دار ترين اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : (( راستی چرا پرزدن را کنار گذاشتی ؟ )) انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .

پرنده گفت : (( نميدانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . ))

انسان ديگر نخند يد . انگار ته خاطراتش چيزی را به ياد آورد . چيزی که نمی دانست چيست .

شايد يک آبی دور يک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت : (( غير از تو پرنده های ديگر را می شناسم که پر زدن از يادشان رفته است . درست است که پرواز برای يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش می شود . ))

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اين که چشمش به يک آبی بزرگ افتاد و به ياد آورد روزی نام اين آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چيزی شبيه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت .

و گفت : (( يادت می آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ آسمان و زمين هر دو برای تو بود . اما توآسمان را نديدی . راستی عزيزم ! بال هايت را کجا جا گذاشتی ؟ ))

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جای خالی چيزی را احساس کرد . آن وقت رو به خدا کرد و گريست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط ملک محمد  | 

خداوندبی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
بقدر نیاز تو فرود میاید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
یتیمان را پدر میشود و مادر
محتاجان برادری را برادر میشود
عقیمان را طفل میشود
ناامیدان را امید میشود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر میشود
پیران را عصا میشود
محتاجان به عشق را عشق میشود
خداوند همه چیز میشود همه کس را

به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشوئید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک
و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردیها ، ناراستی ها ،نامردمی ها،.....

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان مینشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط ملک محمد  |