|
مدیریت آموزش و پرورش زرین شهر اصفهان
|
|
|
|
||||
|
. به نام خداوند بخشنده ي مهربان. تو يكي از روزهاي خوب وقشنگ خداوند در يك روز بهاري در تاريخ 26/1/1387 با برنامه اي كه از قبل تنظيم شده بودقرارشدبه اردوي يزد برويم . صبح روز دوشنبه ساعت 6:45من وخواهرم وپدرومادرم وخيلي از دوستانم در مدرسه حاضرشديم بعدازيك ساعت كه منتظراتوبوس شديم سوار اتوبوس وبه راه افتاديم. درراه زرين شهر خانم اقا بابايي وجمالي فرد و در اصفهان خانم ملك محمد سوار اتوبوس شدندوبه راه افتاديم. همه شادي برلبهايشان نقش بسته بودولحظه ي ديدن يزد واثار تاريخي اش در چشمانشان موج ميزد. همه در فكر رسيدن بودندوبالاخره ساعت 3- بود كه رسيديم وبعداز كمي معطلي اردوگاه را در خارج از شهر پيدا كرديم. اردوگاهي بزرگ زيبا وتميزي بود. اتاقي بزرگ با تخت هاي دو نفره به ماتحويل دادندهركس تختي براي خودانتخاب ميكرد ووسايلش را در كنار ان ميگذاشت.طبق حرف خانم مدير لباساموناعوض كرديم موهايمان راشانه كرديم وبعد از 1ساعت استراحت به داخل شهر رفتيم اول به امير چخماق رفتيم .بسيار زيبابودهمه درشگفت مانده بودند هر كس از اين بناي تاريخي عكس وفيلم مي گرفت منم ازاين فرصت استفاده كردم وفيلم برداري كردم. بعدازيكي دو ساعتي كه در انجا بوديم به هتل سنتي يزدرفتيم يه جايي شيك وتميز خوب به هر حال ديدن ازاونجا هم تموم شد. يه كوچولو استراحت كرديم وبستني قيفي خوشمزه اي خورديم وبه يه جاي باور نكردني رفتيم {زور خانه ي صاحب الزمان}واي : خداي من چه منظره ي زيبايي عكس هايي كه تابه حال نديده بودم صداي مرشدي كه ميخواند گوش ها رانوازش ميدادو تمام فضا را پر كرده بود بچه هادر شگفت مانده بودندهمه چشمانشان را به گودي زورخانه دوخته بودند هيچ چيزي نمي توانست اين رشته هايي كه به زمين و گودي ان دوخته شده بود را پاره كند. البته ناگفته نماند قبل از ديدن اين ورزش هاي باستاني از اب انباري كه زير زور خانه بود ديدن كرديم. ساعت 45/10بود كه به اردو گاهئ برگشتيم.با شامي خوشمزه اي كه مامانم وخانم مدير ومعلمان پخته بودندانرژي مضاعف گرفتيم. ساعت1 بود كه مسواك زديم وقصد خوابيدن كرديم ولي هركاري كرديم خوابمان نبرد همه شاد بودند الهي : خانم ملك محمد 4-3بار اومد و تذكردادولي نخوابيديم كه نخوابيديم تا اينكه خانم مديرامدووسط اتاق خوابيدتاشايد مابخوابيم منكه خوابيدم بچه هاي ديگرو خبر ندارم.ساعت 6تكميل از خواب گرامي بيدار شديم البته به زور خانم مديرونماز صبح راخوانديم اكثر بچه ها خوابيدندولي منو 4تا از دوستاي ديگم به حمام رفتيم ووقتي بيرون امديم همگي صبحانه خوردي وبعدازان به موزه ي اب رفتيم خيلي زيبابود . گلهاي رزومريم ومحمدي زيبايي بيشتري نسبت به ان بخشيده بود. درانجا از قباله ي زنان در گذشته ديدن ميكرديم جالب اينجا بود درقباله ي انهاكه قاب كرده بودند مقدار زيادي اب بود بعداز سخنراني كه مسئول انجاكرد ازمسجد جامع يزد ديدن كرديم خوب انجا هم بي نظير بود.از نمايشگاه كتاب مسجد اكثريت بچه ها كتاب خريداري مي كردند 1ثانيه از وقت راهدر نداديم واز انجا به حمام سنتي رفتيم حمام قشنگ وقديمي اي بود پس از ديدن انجا به زندان اسكندررفتيم به قول خانم مديرجاي مجهزي بود خوش به حال زندانياش ديگه همه خسته شده بودندسوار اتوبوس شديم وبرگشتيم به اردوگاه وناهار خورديم وكمي استراحت كرديم تقريبا ساعت30/4بودكه به باغ دولت اباد رفتيم.خداي من محشر بود مخصوصا بادگيروكافي شاپش من كه مات ومبهوت مانده بودم تا تونستم عكس وفيلم گرفتم وبعد براي رفع خستگي دركافي شاپ اب هويج سفارش دادم.بعداز ساعاتي ديدن ازانجا به بازار رفتيم همه خريدمي كردندمنمبعد از خريد 20دقيقه فيلم امپراطور دريارادر مغازه اي ديدم اما چيزي نفهميدم .هر كس در گروهي بودمن و7تادوستاي ديگم در گروه مامانم بوديم خوب ساعت 10بود كه به اردوگاه برگشتيم شام خورديم و ساعت دو بود كه خوابيديم ساعت 6 همه بيدار شدند ونمازشان را خوا ندندوبعد از خواندن نماز صبحانه خورديم و... ديگه بايد بگم .ناراحت كننده بوداردوگاه راتميزومرتب تحويل داديم وبه شهرامديم يزد نه يكي از شهرهايش كه ميبد نام داشت.ازيك كارگاه سفالگري ديدن كرديم عجب جاي بي نظيري بود همه ي بچه ها با چشماني حيرت زده به دستان پيرمردهنر مندباصفا و جوان تلاشگر خيره شده بودند.سرعت پيرمندي كه وسايل گلي مي ساخت بي نظير بود.بعدازديدن همه ي بچه ها براي دوست اشنا قلك وگلدان گلي و...ميخريدند. خوب از اينجا هم به خوبي ديدن واستفاده كرديم. ودر محلي يا بهتر بگويم پاركي توقف كرديم وشربتي نوشيديم تا رفع خستگي شود.وبعد ازخوردن واستراحت كوتاهي كه كردي ازمكان تاريخي كه انجا بود ديدن كرديممن هم از موزه ي زيلوي فرش ضمن اينكهديدن كردم فيلمبرداري هم كردم. ديدن از انجا هم تمام شد وبعد ازان به خانه ي پدر اقاي خاتمي رفتيمكه از دوره ي قاجاريه بوديك بازديد كوتاه انجام داديم بابا محشر بود يه خونه ي بزرگ وباصفا. هر چند تايي از بچه هادراتاقي بودندوفيلم وعكس ميگرفتند. خلاصه ديدن از انجا هم تمام شدوبه موزه اي كه مربوط به گذشته ي ادمي حيوانات وپرندگاني كه عجيب وغريب بودند ديدن كرديم. حيرت انگيزبود فقط مانده بود اخرين مكان وسخت ترين راه بله بله چك چك مابعداز گذراندن مسيري طولاني و پشت سر گذاشتن 300 پله كه با لا رفتيم به مكان مورد نظر كه چك چك بود رسيديم اما چشمتون روز بد نبينه اين اتشكده كه محل عبادت زرتشتبان جهانبوده واست يه دري بزرگ وبسته داشت بچه هاهم اززور عصبانيت و شگفت همراه با سر وصدا به در زور وارد مي كردند تا باز شود انها فكر ميكردند واقعا كسي داخل معبد نيست واي!ناگهان پير مردي ريش سفيد يكدفعه در راباز كرد وما را دعوا كرد ما هم ترسيديم وفرار كرديم. اما بعداز ان گفت مي توانيد كفشهايتان را در بياوريد و به داخل بياييد همه كفشهاشونو در اوردند وبه داخل رفتند . شگفت اور بود لازم به ذكر است كه از سقفش اب سرد پايين مي ريخت.شايد به همين دليل اين اسم را روي ان گذاشته بودند. بازديد از انجا هم به اتمام رسيد. ديگه وقتش رسيده بود با يزد خداحافظي كنيم لحظه اش فرا رسيده بود!!؟ وبه راه افتابعضي ها شاد بودند بعضي ها غمگين بعضي ها هم هر دو تاش. نزديك اصفهان بوديم كه حال يكي از دوستانم بد شدخيلي ناراحت ونگران شده بودم اما به خير گذشت و حالش كمي بهتر شد.كيلومتر به كيلومتر به اصفهان نزديك تر مي شديم. اول در اصفهان خانم ملك محمد پياده شد استقبال دخترش كه با چند شاخه ي گل امده بود ديدني بود.در زرين شهرهم خانم جمالي فرد واقا بابايي پياده شدندقبل ازاينكه خانم جمالي فرد پياده بشوند باهاش شرط كرده بوديم اگر ساعت 9به بعد برسيم به مدرسه نيايد بالاخره نيامد علت اصلي شم هم خوب خسته بود ساعت 10بود كه به زاينده رود عزيز رسيديم همه پدرو مادرها استقبال گرمي از فرزندانشان كردند تا من وخواهرم ومامان وبابا به خانه رسيديم. 15/10 بود . خواهرم هم استقبال گرمي از ما كرد . {چند نكته ي ظريف دراردو} 1-مهرباني و خوشرويي وجذبه ي خانم ملك محمد عزيز. 2-دوستاي خوبي كه باهم بوديم وخيلي خوش گذشت. 3- شادي زياد بچه هايي كه پيشه خانم جمالي فرد بودند و باهم بگو وبخند داشتند. 4-غذاي خوبي كه مامانم وخانم مدير ومعلمان عزيز پخته بودند. 5-اردوگاهي تميز ومرتب. با تشكراز: شمامديرمهربان!!!! تهيه كننده : /زهرا موذني/
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط ملک محمد
|
|
|||||
|
|||||