|
مدیریت آموزش و پرورش زرین شهر اصفهان
|
|
|
|
||||
|
نمیدونم تا حالا برات پیش اومده یا نه ؟ استاد برای تو خیلی تلاش کنه که درسی رو به زورکی هم که شده قبول بشی ! آزمون رو آسون می گیره در تصحیح برگه ات زیاد دقت نمی کنه سوالی رو که اشتباه پاسخ داده ای رو لااقل بخاطر سیاهی برگه نیم نمره ای بهت می ده ... خلاصه به هر شکلی که شده می خوات قبولت کنه ... حتی بارها شاهد بودم که شاگرد از بس که تنبله هرگونه راه رو به روی معلم می بنده ... دیگه معلم بهونه ای نداره که شاگرد رو به اون بهونه نمره بدهد به شاگردش فرصت دیگه ای می ده می گه فلانی این بار رو که خراب کردی خب! اشکال نداره دوباره از تو امتحان می گیرم ... باز آسونتر از امتحان قبلی ... می بینی معلم با هر بهونه ای باز بدنبال قبولی شاگردشه ... بالای سر شاگرد حاضر می شه هی با ایما و اشاره جواب رو به شاگرد می گه ولی باز ... دوباره معلم صبور و دلسوز به بهونه دیگری کتاب رو باز می کنه و نشونش می ده ولی باز ... تنبلی شاگر آنقدر زیاده که معلم نا امید میشه دیگه اینجا استاد از شاگردش دلسرد می شه ... ولی باز دل استاد به حال شاگرد می سوزه و الکی الکی قبولش می کنه ... بیچاره شاگرد ! فکر می کنه خودش قبولش شده ! نمیدونه که از کَرَم استادشه ! همنفس ! یه امتحان دیگه ای در راهه ! یه مهلتی دیگر ! من شرح حال خودم رو می گم چقدر ماه مبارک هایی رو گذروندم چقدر امتحان بد پس دادم چقدر لطف خدا شامل حالم شد و من بی خیال ! هی مهلت می ده هی خراب می کنم باز مهلت می ده باز امتحان را بد پس می دم ... به خدا خسته شدم ... بعضی وقتا با خودم می گم حمید ! تویی که تو هستی از خودت خسته شدی پس خدا رو چی می گی ؟! تو که از درست شدنت ناامید شدی ولی خدا چی بگه؟ که هنوز امید داره ! قربون خدا برم که چه دل خوش کرده به من ! آخه مگه من چی دارم ؟ آخه من به چه درد خدا می خورم ؟ آخه قبول شدنم یا رد شدنم چه کمکی به خدا می کنه ؟ چه دردی رو دوا می کنه ؟ هی فرصت می ده هی خراب می کنم ! باز با لبخند میات میگه حمید ! یه ماه مبارک دیگه پیش من دعوت هستی ! باز با لباسهای آلوده بر سر سفره مهمانی حاضر می شم باز به روی من نمیاره ... چه خدای خوبی دارم و چه بنده بدی داره این خدا !؟ هی برام خوبی می کنه باز جوابش رو با بدی پس می دم ... خیلی ها به رحمت خدا رفته اند و توفیق شرکت در این مهمانی رو ندارند چه جوونایی که سال گذشته ماه رمضان بودند و الان دیگه نیستند؟! ولی باز خدا دعوتم کرد ... آخه مگه من چی دارم جز اینکه فقط بلدم دل خدا رو بشکونم می دونی که بعضی وقتها دل خدا هم می شکنه ؟ با خودم می گم وای به حالت اگه دل خدای مهربون رو بشکونی ! آخه تو کجا می تونی یه همچنین خدای مهربونی رو پیدا کنی ؟ خدا زور زورکی می خوات من و تو رو بفرسته بهشت ! می خوات با زور هم که شده مانع از عذابمون بشه ... آخه وجداناً کجا یه همچنین خدایی سراغ داری ؟ دوست عزیزم ! یه مهلتی دیگه در راهست . شاید این همون مهمانیست که خوشبختی ما در آن رقم می خوره ... از کجا معلومه که سال دیگه نباشیم ای کاش برای یکبار هم که شده به بیمارستانها سر بزنیم برای یکبار هم که شده سر قبرستان بشینیم و بنگریم که چقدر جوون برای دفن میارن؟! دیگه رویی ندارم امتحان پس بدم آخه آدم چقدر باید مردود بشه آخه خوش انصاف! صبر معلم هم حدی داره وای به حالت اگه خدا از درست شدنت نا امید بشه ! نباید همه پل های پشت سرت رو خراب کنی که لااقل یه راه برگشتی داشته باشی لااقل خدا به اون بهونه قبولت کنه ... نقل می کنن فاحشه ای(بدکاره) در تهران بود که کارش شده بود گناه ! از صبح می رفت تا شب هر چقدر هم که جا داشت گناه می کرد ولی با اون همه گناه یه عادت خوبی داشت اونهم این بود که شب هنگام خواب وضو می گرفت و یه دو رکعت نماز می خواند و می خوابید ... اطرافیانش بهش می خندیدند که تو با اون وضعیت از صبح برای گناه می ری بیرون و تا شب برنمی گردی و هر چه گناهه رو انجام دادی حالا این وضو و نماز به درد چه می خوره ؟... ... تا اینکه روزی با یه مرد مومنی ازدواج می کنه اون مرد " خانوم رو برای حج می فرسته سفر ! نقل می کنن که همان سال در سفر حج متحول می شه و اون سفر روی او تاثیر می ذاره و توبه می کنه تا اینکه از بهترین زنان مومن همون دیار می شه و عاقبت به خیری او رقم می خوره ! همدم عزیزم ! هر چقدر هم که بد باشیم لااقل یه راهی برای برگشت خودمون بذاریم من دیدم بعضیا به قیافشون نمیات ولی هنگام خواب با وضو می خوابند یا اینکه سعی می کنن هر جا فقیری رو دیدند دست یاری بسوی او دراز می کنن و ... مطمئن باش که اوس کریم دنبال بهونه ست اگه یه راه حل درست هم در برگه امتحانمون ببینه ممکنه قبولمون کنه به قول شاعر محبوبم مرحوم آقاسی (رحمه الله علیه): ماه رمضان رسید دلتنگم هنگام اذان رسید دلتنگم چه غروب های جالبی داره این ماه ! بعضیا خیلی بی انصاف هستن هی از گرسنگی اش صحبت می کنن وقتی سر سفره افطار می شینی احساس می کنی خدا روبروی ات نشسته و دائم نگات می کنه و لبخند می زنه ! احساس می کنی بهت می گه بنده من بفرما به همین دلیله که خوردن غذا لذت آوره ! احساس می کنی خدا با اون دستای مهربونش برات غذا درست کرده ... آخه دسترنج خداست حیفه که سر سفره مهمونی نیایی ! دوست عزیزم ! سحرها رو از دست نده ...
منبع : وبلاگ همکار خوش ذوقمان آقا حمید
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 7:12 قبل از ظهر توسط ملک محمد
|
|
|||||
|
|||||